راستش موضوع از اونجایی شروع شد که دختری که اتفاقی باهاش آشنا شدم ، و از قضا من نمیخواستم این رابطه گسترش پیدا کنه و پیچیده بشه اما شد.به قول آمریکایی ها Falling in Love whit someone .بارها سعی کردم به بهش بگم نه ، بهتره که این رابطه تموم بشه چون اصلا اونی رو که تو میخوای من نیستم و اونی رو هم که من میخوام تو نیستی . برنامه من اصلا معلوم نیست نمیدونم هستم ، نیستم و ... چند بار غیر مستقیم بهش گفتم اما اون از هر راهی وارد میشد که به من نزدیک تر بشه تا اینکه چند وقت پیش بهش گفتم ، من آدمی نیستم که بخاطر گذران وقت خودم حداقل تازمانی که وقت دارم یک نفر رو درگیر خودم کنم و بعدش بگم بای برم باید به این که بخاطر خودش میخوام فاصله ایجاد کنه بینمون بد بین نباشه ، نمیدونم چرا اما فکر میکنم که قصدی که اون داره اصلا تو فکر من نیست ، شاید بگه ک بی احساسم یا ... اما من از اول نخواستم که این رابطه گرم شه و خودش هم این رو میدونست اما نمیخواست قبولش کنه اما قضاوت هم درست نیست شاید اون تو وضعیتی بوده که نمیتونست تصمیمی که من میخوام رو بگیره ولی به هر حال بتازگی تونستم تا حدی سرد کنم این رابطه رو اما باز هم ازش نگرانی مونده که نکنه باز ی قضیه ی دیگه ای ایجاد شه و ...
یادمه یکبار که این حرف رو بهش زدم بهم گفت یعنی این فکر که تو منو بازی دادی درسته ؟ ، چنان جا خوردم که اصلا گلوم خشک شد ، چه بازی ای چه کشکی !!! من چی گفتم مگه ک میگی بازیم دادی ، شاخ در آوردم به چه اندازای. اصلا نمیخواستم قبول کنم که اون داره منو تو عمل انجام شده قرار میده. خلاصه بهش ی جورایی فهموندم که داره اشتباه میکنه و این کارش اصلا درست نیست. نمیدونم چیکار باید کنم ، تو مخمه که بهش بگم رک و راست. امیدوارم خدا خودش تو این موضوع بهم کمک کنه و حل بشه و باعث رنجش دیگران نشم .