برنامه آموزش مقدماتی ما هر روز ادامه پیدا کرد تا رسیدیم به تیر اندازی که کل روز طول کشید و قرار بر این شد که جمعا 8 تیر جنگی ، 3 تا قلق گیری و 5 تیر هدف استفاده بشه . از اونجایی که هر کسی در حاشیه باشه و کمتر دچار عذاب نظامی میشه من و یکی از بچه های دیگه برای تامین میدان تیر انتخواب شدیم و با یه بیسیم برد بلند با آنتن یک متری رفتیم دو طرف میدون تیر تا امینت رو تامین کنیم.هوا هم گرم بود حق ترک پست نداشتیم و همش هم با افرادی که اونجا بودند درگیر بودیم که آقا تیر دارن شکلیک میکنن برگردید و ... یارو بر میگرده میگه عیب نداره من همیشه از اینجا رد میشم خطر ناک نیست و مجبور میشدیم که باهاش برخورد کنیم . و نهایتا با بیسیم اعلام کنیم به خط آتش که شلیک رو به تعویق بندازن تا امنیت برگرده . آب که تو اون مجموعه به اون بزرگی موجود نبود شایدم بود میخواستن شرایط رو سخت کنن و بعدش هم که آب اومد و و کلا با اینکه بهمون سخت گذشت باز هم بعدش تنبیه شدیم اونم به این شکل که یک کیلومتر روی خاک غلط زدیم و کلا قهوه ای شدیم. ولی من خودم بشخصه با اینکه خیلی معترض بودم چیزی رو به دل نگرفتم ولی خیلی ها به فوش و ... رسیده بودن و خیلی ناراحت بودن از این وضعیت.بهر حال این آموزشیه که برای اکثریت هست نمیگم همه ولی خیلی ها هست و میشه گفت اگر هم ظلم در نظر بگیریم چون برای همه هست دیگه ظلم نیست گرچه خودم به این جمله معتقد نیستم و آموزشی که اونها در حال اجرا کردن هستند اصلا ظلم نیست ولی خب میشه آسون تر هم بگیرن چون قرار نیست ما تکاور یا نیروی مخصوصی ... چیزی بشیم یه دوره آموزش مقدماتیه و بس اما خب هر چیزی که فرمانده در نظر بگیره همونه و حتی اون زیر دستهاشون هم تحت فشار هستن حالا چه برسه به ما که نیروی مادون تر از ما وجود نداره .
موقع اومدن که سوار اتوبوس شدیم همینطوری گله ای به تعداد بیش از ظرفیت وارد ماشین شدیم و من اونجا به فرمانده معترض شدم که چه وضعیته و امینت نداره در جواب به من گفت که "آقای راننده خیلی حرفه ای و خطری تهدیدمون نمیکنه و... " من بهش توضیح دادم که از اونجایی که روی صندلی نیستیمم اگر ترمز ناگهانی زده بشه به بیرون پرت میشیم در جواب به من گفت سرعت 70 کیلومتر امنه و ... منم گفتم اگه یک کامیونی از روبرو بیاد خطر 100 وجود داره دیگه فرمانده جوابی نداشت که بده گفت همش تو دنبال بد هستی و انقدر بگو تا پیش بیاد واسمون ، من در جواب گفتم : "مگه به گفتن منه ؟!!" اینو که گفتم انگار آب جوشیده ریختی سرش و گفت پاشو برو آخر بشین و قبلش یک صلوات برای سلامتی ما بگیر . پیش خودم فکر کردم که چقدر اشتباه کردم جونم رو دادم دست این آدمها آدمی که فرمانده یه عده ای هست و فکر میکنم چون صلوات میده دیگه نیازی به بکار انداختن عقلش نیست. و همینطوری بریم تو آتیش. نمیدونم شاید قضاوت آبکی باشه که خوب نیست انجام بشه اما خب این شکل برخورد سوء مدیریت رو نشون میده و اصلا هم ربطی به ایمان ، اعتقاد ، دین ، خدا و... نداره.یک بنده خدایی بود میگفت با هر کسی باید به اندازه عقلش صحبت کنیم و با یک فرد احمق هم بحث کردن عین خریت است و بس.