ساعت حدود 5 از محل کارم اومدم بیرون تو این ترافیک خیابون ولیعصر ، خیلی برام جالبه هیچ خودروای دوست نداره شما از پارکینگ وارد خیابان بشید ، آخه چرا !!! هیشکی راه نمیده حتما باید با تهدید و کله زدن ماشین بپری جلوشون تا بهت راه خروج بدن ! بعد همین ها توی آسانسور ببین چه قربون هم میرن ! از اونجا تا پارک وی و مدرس که اومدم همش 10 دقیقه شد ولی امان از اتوبان صدر که به علت چاله های انتهایی و فراز و نشیب هایی که این اتوبان داره اصلا ازش خوشم نمیاد. خونه که رسیدم 8:45 شد. شروع کردم به وب گردی و ... الان ساعت 9:38 هست. خدا رو شکر میکنم که مادر عزیزم غذا تهیه کرده واسم و تو یخچال دارم و الا الان گشنه میموندم ..

من باب تنبلی بیش از حد مجاز خیلی جالبه که همکارا میگن که چه میکنی تنهایی و غذا درست کردن رو ؟ میگم غدا آماده از خونه مادرم میارم مسخره کنان میگن چرااا خب درست کن ... ولی خب بنظرم هیچکدومشون نکشیدن زندگی تنهایی رو و عدم وجود چاره ای برای این مشکل رو البته . بعضی ها هم میگن باید زن بگیری ! خب این داستان خودش رو داره ... ولی خب من بلدم تا حدودی آشپزی رو و میتونم بگم که تجهبیزاتش هم هست اما نکته اینجاست که من که 9 خونه میرسم جونی نموده که غذا بپزم ولی پیش خودم که دارم بررسی میکنم اونقدر ها هم خستگی در وجودم نیست نمیدون شاید سیستم عصبیم رو از دست دادم و درک کمتری از خستگی پیدا کردم. تبدیل به یک آدم آهنی شدم ! امیدوارم که بتونم هر روز کیفیت زندگیم رو افزایش بدم.