فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشور خودت رو ندونی؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که دم از دموکراسی بزنی ولی ، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه؛
و …
برگرفته از جاییییی
برخی مواقع مثل نوروز فرصت خوبی است تا یک بار دیگر سال گذشته مان را مرور کنیم و ببینیم چقدر از خط فقر واقعی فاصله داشتیم! آیا فقیر بودیم یا غنی؟!
دلم برای کودکیم تنگ شده ، میخوام همون پسری باشم که یه بیسکویت میگیره دستش و بهش گاز میزنه و به دوربین نگاه میکنه تا عکس بگیرن ازش. یکی که هیچ مشکلی نداره و همه افکارش اون اسباب بازی هستش که تازه براش خریدن و بالا سرش گذاشته تا صبح بشه و باهاش بازی کنه "یادمه یه کامیون 12 چرخ بود" تو پلاستیک حتی شب هم بیدار شد و بهش نگاه کرد که سر جاش هست یا نه ، بعدش خوابید و صبح بیدار شد و باهاش بازی کرد. چیزی که میخوام همونه اون دورانی که گذشت و هیچیو نمیفهمیدم. خیلی دلم برای خودم تنگ شده ...
سخته که یه چیزایی رو داشته باشی و نفهمی ولی یه چیزایی رو نداری و میفهمی. "فقط بعضی ها هستن که میفهمن من چی میگم."
چیز قشنگی که دوستش هم دارم - خواننده شهاب حسینی
دیدم تو خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمند
نشسته بر اسب سفید
می اومد از کوه و کمر
می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش..
می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش..
کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پُر آبم
روزی که بختم وا بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم
شهزاده ی رویای من شاید تویی
اون کس که شب در خواب من آید تویی تو..
از خواب شیرین ناگه پریدم
او را ندیدم دیگر کنارم به خدا
جانم رسیده از غصه بر لب
هر روز و هر شب در انتظارم به خدا..
دیدم تو خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمند
نشسته رو اسب سفید
می اومد از کوه و کمر
می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
..می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
پ.ن: مشوشم مشوش ... درگیری ذهنی...
بعضی [=برخی] چیزا رُ نمیتونی بفهمی، ولی همین مسئله رُ هم با حدسُ گمون نمیشه فهمید. باید صبور [=شکیبا] باشی وُ به تجربه کردن ادامه بدی تا بفهمی که نمیتونی بفهمی! اینجوری زندگی کردن، دنیا رُ برات جذاب میکنه."مارک تواین"
امتحانات دانشگاه تموم شد ، امیدوارم که نتیجه اونی که فکر میکنم باشه ، اما خیلی سخت گذشت همه جوره میتونست بهتر هم باشه ولی خب دیگه ... به اندازه ای که میتونستم باشم بودم.
کم کم دارم به یک سال اول از عمر وبلاگم نزدیک میشم ، مرور که میکنم خیلی از اتفاق هایی که برام افتاده یادم میاد... خیلی از خاطراتی که تلخ تلخ بود و خیلی هاش شیرین ...
ساختار جدیدی باید برای خودم بسازم ، یک ساختار دقیق و محکم که زبان توش نقش پر رنگ تری داشته باشه و بتونم به اونهایی که میخوام برسم. وبلاگم هم خیلی تنهاست باید بیشتر براش وقت بگذارم... تا الان که نتونستم...
سلام به همه و از جمله بلاگم.دلم برای بلاگم تنگ شده بود ؛ گاهی وقت میکردم چک کنمش اما شرایط که یه خورده تغییر میکنه یه سری پارامتر ها هم تغییر میکنه که دیگه دست خودت نیست. وارد شدن به یک مجموعه بزرگ نرم افزاری تو ایران یکی از اون تغییرات اساسی هست که 65% از زمان زندگی من رو به خودش اختصاص داده از بقیه این زمان 20% رو به درس دانشگاه اختصاص دادم و باقیش مونده واسه خودم که خیلی فشار وارد میکنه اما بهتر میشه یه مدت زمان میبره که بهبود پیدا کنه و من بتونم به این شرایط چیره بشم و بتونم بکلی خودم رو مدیریت کنم.خیلی وقتها الان حسرت Free Time هایی که داشتم و تو همین بلاگ میتونید پیداش کنید رو میخورم اما بهر حال زندگی همیشه یک خط مستقیم نیست شاید گاهی عمود هم بشه و .. امتحان ها هم نزدیک شده و باید اون زمان اختصاص داده شده رو افزیش بدم. بنظرم راهی جز اینکه مدت خوابم رو یکم کاهش بدم ندارم. میدونم سخته و خوب نیست ولی این روز های 4 ساعت خواب هم بد نیست ولی کافی هم نیست. نکته مهمی رو میخوام بگم و شکایت کنم از خودم دارم از زبان فاصله میگیرم و این اصلا خوب نیست و این روز ها راجع به زبان اصلا از خودم راضی نیستم و باید یک تدبیری مثل دولت کنم. اما بهتر از دولت که قصد فروش سربازی رو داره اونم به چه وضعی ، بنظرم داریم خوب پیش میریم ، بنظرم خیلی چیزای دیگه رو میتونه بفروشه حتی خیابون ها رو مثلا ولی ناگهان متوجه عواقب عواملی که ایجاد کرده میشه اما اون موقع خیلی دیر شده.این کار معنی جز اینکه حتی به مردم که خود کشور هستند و هویت ایران رو دارند به عنوان پول نگاه کردنه و این جز کمرنگ کردن شرافت و انسانیت نیست.پول خوب است یا علم ؟ همان مقایسه کاملا اشتباهی است که در این روزگار دهه 80 و 90 ها از کودکی افرادی را میبینند که با گرفتن جان خود جلوی تیر و خطر به کشورشان خدمت کرده اند و خواهند کرد و از سوی دیگر افرادی که با کاغذ های با ارزشی به نام پول توانستند 24 ماه خدمت خود را بخرند آن هم چون پول داشتند. به زودی تضاد طبقاتی را بهتر درک خواهیم کرد.
زمستون همتون گرم گرم
روزهایی که در حال سپری شدنه ، شاید مدتی از عمرم باشه که بقیشو اونجوری که میخوام بسازه ، خیلی سخته اما ارزشمنده ، انتهایی نداره ، بصورت سینوسی سربالایی و سراشیبی داره اما روشنه ، قشنگه و امیدوار کننده ، که امیدوار کننده بودنش ارزشمند ترین بخششه. کلاس زبان فعلا کنسل شد، باید یه فکری واش کنم.در کل زندگی سخت تر شده اما شیرین.یه مدت هم نبودم دلم واسه بلاگم تنگ شده بود. سعی میکنم که از این به بعد بیشتر باشم.
مهاجرت توی نگاه اول خیلی ساده و جابجایی از نقطه A به نقطه B برای مقاصد خاصی دیده میشه مثلا مقاصدی نظیر علمی ، اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی و... اما تاثیرات گسترده و عمیقی در جامعه داره که در طی چند ده سال آتی نمایان میشه فرض کنید یک زن و یا مرد باهوش از کشور خارج میشه که اگر در کشور میموند و حاصل ازدواج او با یک فرد دیگر فرزندی با سهم هوشی فرد باهوش در جامعه خواهد بود این موضوع علاوه اصل مهاجرت است که یک فرد متخصص ، باهوش ، توانا و نیروی جوان از کشور خارج شده است.
طبق بررسی هاسی کارشناسان از آینده مهاجرت در کشور ایران که یک کشور نا پایدار است چنین بوده " وقتی در یک جامعه شرایط به گونهای باشد که نخبگان در گذر زمان آن را ترک میکنند، نه تنها خروج آنها مستقیماً جامعه را متاثر میکند، بلکه در دراز مدت، ذخیره ژنتیکی کشور را نیز فقیرتر میکند در واقع، یک نخبه علمی یا اقتصادی که از کشور خارج میشود، تنها دانش و استعداد فردی یا مقداری ثروت مادی از کشور خارج نمیکند، بلکه ژنهای نخبگی و کارآمدی را نیز با خود میبرد تا نسلهای بعدی او در خارج از کشور مادری از آن بهره مند شوند و جوامع میزبانشان را از آن بهرهمند سازند بر اساس آمار صندوق بین المللی پول، ایران با ضریب مهاجرت 15 درصد، رتبه اول را در میان 61 کشور توسعه نیافته و در حال توسعه دارا میباشد و میتوان تخمین زد که در طی سه دهه اخیر حداقل سه واحد از ضریب هوشی متوسط ایرانیها صرفا به سبب مهاجرت کاهش پیدا کرده است."
اما مسولین در چه وضعیتی بسر میبرند ؟ آیا کسی از این دیدگاه موضوع را برسی کرده؟ یا راهکارهای سختگیرانه تر کردن یا بقول معروف 7 خان رستم را 14 خان کردن ارایه و اجرا شده! بهر حال تنها چیزی که بنظرم در کشورمان مهم نیست مردمان آن هستند و البته آینده شان. امیدوارم که وضعیت بهبود پیدا کنه ...
روز عصای سفید ، روز ملی در ایالات متحده آمریکا است؛ که هر سال در 15 اکتبر از سال 1964 جشن گرفته میشه و همچنین در جمهوری اسلامی ایران 23 مهر ماه هر سال این روز بصورت یک روز ملی جشن گرفته میشه.این روز متعلق است به نابینایان چه اونهایی که بصورت مادر زاد بینایی نداشتند و چه اونهایی که بصورت اتفاق و یا یک حادثه بیناییشون رو از دست دادند.
من یک عادتی که نهادینه شده در خودم دارم اینه که تشکر میکنم از کسی که برای من کاری انجام داده کما اینکه این کار وظیفه ی قانونی اون شخص شده باشه . حس خوبی ایجاد میکنه در طرف مقابل. شما فرض کنید این حس خوب رو همیشه به اون فرد که داره وظیفش رو انجام میده القا کنیم. خب کار خوب من برای نفر بعدی که مراجعه میکنه به شخص خدمت دهنده مفیده چون اون آقا از لحاظ روانی آماده شده که کارش رو خوب انجام بده و از مراجعه کننده تشکر بشنوه این موضوع بصورت روانی تاثیر مستقیمی روی سیستم اعصاب افراد میگذاره و بدون هزینه و اتلاف وقت از استرس و اضطراب افراد کاهش میده . پس خوبه که تشکر کردن رو باد بگیریم. حتی از توجه یک شخص به شما تشکر کنید و بصورت غیر مستقیم به اینکار علاقمندش کنیم. راستش قصدم از این پست این بود که چند روزه به احساست و لحن برخورد مردم توجه میکنم همه عصبی ، تندرو ، غیر قابل کنترل هستند. اگه دنبال دلایلش بگردیم میتونه دلایل مختلفی داشته باشه مثل خانواده ، محیط کار و همکاران ، شرایط اقتصادی و اجتماعی ، تضاد طبقاتی به شکل فاحش و ... اما این خشونت رو شما در بچه مدرسه ای ها هم میتونید ببینید که اون هم ناشی از همین رفتار افراد بزرگتره و من فکر میکنم ایجاد آرامش جز با توجه به جزئیات نمیتونه باشه. مثل همین تشکر کردن و یا عذر خواهی و یا توجه و دوست داشتن یکدیگر این روزها خیلی مادیاتی هستیم ما ایرانی ها ، خیلی به جایگاه دل خوش میکنیم و خیلی به انسانهایی که نزدیکمون هستند بی توجه هستیم. امیدوارم که حسرت حتی همین روزها رو تو یک روز خیلی نزدیک نخوریم.
پس : یاد بگیریم تشکر کنیم ، یاد بگیریم عذر خواهی کنیم. خیلی سخت نیست.
تا حالا تو عمرم انقدر برای نظام وظیفه پوچی نداشتم ، نمیدونم چه صیغه ای هست که من باید همیشه بگم آقا من سربازم هستم ها ، من میخوام برم اینجا ها ، من دارم ارشد میخونم ها ، من معافیت تحصیلی میخوام ها با این همه دک و پزشون تو ناجا و وزارت علوم همیشه موجبات سردرگمی و کلافگی افراد ذکور جامعه رو محیا میکنن و بعدش هم وقتی یک جایی سیستم مشکل داره ، آقا اصلا نمیشه مگه نمی بینی سیستم خرابه . بعد این سیستم با این همه هزینه هیچ اعتمادی که روش وجود نداره هیچ ، استفاده ای هم ازش نمیشه هرگز. امروز دیگه به جایی رسیدم که پیش خودم گفتم لعنت بر هرچی سرباز و کارت پایان خدمت ای کاش... اینجاست که بقول دوستان "وطنم ای شکوه پا برجا" آخه کدوم شکوه ؟ هان ؟ ما تو محاسبات 2*2 موندیم شما میگی شکوه پا برجا ؟
خدایا ، مگر اینکه معجزه بشه ،سرنوشت این قوم به دست خودمون داره به ته چاه میره ، امیدوارم که به از این باشیم . آمین
هفته گذشته و هفته جاری خیلی درگیر بروکراسی توی ادارات و دانشکده قبلی ، جدید و ... بودم. و برای من خیلی جالب بود که دقیقا هیچ استانداردی در زمینه پروسه و فرم های اداری وجود نداره و اصلا هماهنگی هم حتی وجود نداره یعنی برای مثال کارمند جز واحد آموزش دانشکده اعلام میکنه که این نامه اصلا به شما داده نمیشه و کلی بحث میکنه و ... آخرش دانشجو رو مقصر میدونن و وقتی اسرار میکنی ارجاع میده به مدیر آموزش دانشکده و ایشون به سادگی که دستور به انجام دادن و اومدم به کارمندش گفتم ، میگه دستور کتبی کجاست پس ؟ به من میگه : مگه نگفتم کتبی همیشه دستور بده و... من کلا اونجا علامت سوال شده بودم که من کجای این کارم آخه به من چرا میپری و ... بعد دید حرکت خیلی زشتی زده گفت همش بهشون میگم ها لعنت بر کارمند نادان (منظور رئیس خودش بود) تا اینکه موقع نامه نوشتن شد و ... شروع کرد با من درد و دل کردن که ما نیرو نداریم و نمیتونیم به کارها برسیم مدیریت قبلی خیانت کرد و رفت و فقط داشت اینجا حکومت میکرد و خیلی حرفهای دیگه که کار خودش رو توجیه کنه ، خیلی واسم تعجب برانگیزه که ما چطور داریم کشورمون رو اداره میکنیم که هیچ استانداردی و قانونی در زمینه فرم ها و روال اداری وجود نداره و همیشه مراجعه کننده درگیر کارهایی هست که اصلا به خودش ربطی نداره. اتفاقا تو تهران فکر میکنم دیدم ساختمانی به نام سازمان فرم های اداری ایران نمیدونم به اینها ربطی داره یا نه ولی فکر نمیکنم که بقیه دنیا هم مثل کشور ما پیش برن ، خدا بخیر کنه عاقبتمون رو.
اما دانشگاه جدید که یکی از دانشگاه های خیلی بزرگ دولتی حساب میشه و رشته هم Master of Computer Network هست که چیزی که واقعا دوستش دارم و ازش خسته نمیشم.اما روز های استرس آور مربوط میشد به یک آزمون استخدامی یک شرکت فوق معتبر تو زمینه آی تی که موقعیت فوق العاده ای رو داره و ضمن اینکه من فعلا در حال اشتغال در یک شرکت کوچک فناوری اطلاعاتی با مدیریتی بسته هستم و بیکار نیستم اما این شرکت میتونه یکی از بهترین رزومه های کاری من باشه ، تو آزمونش شرکت کردم از پسش بر اومدم تقریبا ، تو مصاحبه هم شرکت کردم ، فکر میکنم مصاحبه خوبی بود تو چند روز آتی نتیجه میاد و من رو خوشحال میکنه ، فقط مطمئن هستم که شرکت فعلی بدجور از من دلخور میشه که میرم از پیششون ولی آلارم بهشون دادم که شما اهمال کاری هاتون خیلی زیاده و این اصلا خوب نیست. امیدوارم که نیتجه مثبت بشه و از این موقعیت فعلی ارتقاع پیداکنم به موقعیت بهتری. تو پست های بعد راجع به استخدام و جزئیات همین موقعیتی رو که من رفتم رو قرار میدم تا دوستان استفاده کنند.امیدوارم که از پس هم درس و هم کار بر بیام و بتونم به جفتش اونجوری که باید برسم.
فعلا یا علی
تاریخ انتشار : خرداد ماه 93
جرئیات : معافیت های پزشکی و کفالت
دانلود کنید: لینک دانلود حجم: 954kb فرمت : PDF
برنامه آموزش مقدماتی ما هر روز ادامه پیدا کرد تا رسیدیم به تیر اندازی که کل روز طول کشید و قرار بر این شد که جمعا 8 تیر جنگی ، 3 تا قلق گیری و 5 تیر هدف استفاده بشه . از اونجایی که هر کسی در حاشیه باشه و کمتر دچار عذاب نظامی میشه من و یکی از بچه های دیگه برای تامین میدان تیر انتخواب شدیم و با یه بیسیم برد بلند با آنتن یک متری رفتیم دو طرف میدون تیر تا امینت رو تامین کنیم.هوا هم گرم بود حق ترک پست نداشتیم و همش هم با افرادی که اونجا بودند درگیر بودیم که آقا تیر دارن شکلیک میکنن برگردید و ... یارو بر میگرده میگه عیب نداره من همیشه از اینجا رد میشم خطر ناک نیست و مجبور میشدیم که باهاش برخورد کنیم . و نهایتا با بیسیم اعلام کنیم به خط آتش که شلیک رو به تعویق بندازن تا امنیت برگرده . آب که تو اون مجموعه به اون بزرگی موجود نبود شایدم بود میخواستن شرایط رو سخت کنن و بعدش هم که آب اومد و و کلا با اینکه بهمون سخت گذشت باز هم بعدش تنبیه شدیم اونم به این شکل که یک کیلومتر روی خاک غلط زدیم و کلا قهوه ای شدیم. ولی من خودم بشخصه با اینکه خیلی معترض بودم چیزی رو به دل نگرفتم ولی خیلی ها به فوش و ... رسیده بودن و خیلی ناراحت بودن از این وضعیت.بهر حال این آموزشیه که برای اکثریت هست نمیگم همه ولی خیلی ها هست و میشه گفت اگر هم ظلم در نظر بگیریم چون برای همه هست دیگه ظلم نیست گرچه خودم به این جمله معتقد نیستم و آموزشی که اونها در حال اجرا کردن هستند اصلا ظلم نیست ولی خب میشه آسون تر هم بگیرن چون قرار نیست ما تکاور یا نیروی مخصوصی ... چیزی بشیم یه دوره آموزش مقدماتیه و بس اما خب هر چیزی که فرمانده در نظر بگیره همونه و حتی اون زیر دستهاشون هم تحت فشار هستن حالا چه برسه به ما که نیروی مادون تر از ما وجود نداره .
موقع اومدن که سوار اتوبوس شدیم همینطوری گله ای به تعداد بیش از ظرفیت وارد ماشین شدیم و من اونجا به فرمانده معترض شدم که چه وضعیته و امینت نداره در جواب به من گفت که "آقای راننده خیلی حرفه ای و خطری تهدیدمون نمیکنه و... " من بهش توضیح دادم که از اونجایی که روی صندلی نیستیمم اگر ترمز ناگهانی زده بشه به بیرون پرت میشیم در جواب به من گفت سرعت 70 کیلومتر امنه و ... منم گفتم اگه یک کامیونی از روبرو بیاد خطر 100 وجود داره دیگه فرمانده جوابی نداشت که بده گفت همش تو دنبال بد هستی و انقدر بگو تا پیش بیاد واسمون ، من در جواب گفتم : "مگه به گفتن منه ؟!!" اینو که گفتم انگار آب جوشیده ریختی سرش و گفت پاشو برو آخر بشین و قبلش یک صلوات برای سلامتی ما بگیر . پیش خودم فکر کردم که چقدر اشتباه کردم جونم رو دادم دست این آدمها آدمی که فرمانده یه عده ای هست و فکر میکنم چون صلوات میده دیگه نیازی به بکار انداختن عقلش نیست. و همینطوری بریم تو آتیش. نمیدونم شاید قضاوت آبکی باشه که خوب نیست انجام بشه اما خب این شکل برخورد سوء مدیریت رو نشون میده و اصلا هم ربطی به ایمان ، اعتقاد ، دین ، خدا و... نداره.یک بنده خدایی بود میگفت با هر کسی باید به اندازه عقلش صحبت کنیم و با یک فرد احمق هم بحث کردن عین خریت است و بس.